خوندن
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 13:00
مطالب اولیه م رو رو خوندم شازده کوچولو و مرگ باورها حتی دیگه اسم کتاب مرکگ باورها رو این سنم ۲۹ سالگی یه یاد نمیارم ... چقدر خوبه که این مطلب رو نوشتم ک
کتابهای شهریور ماه
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:22
این دو تا کتاب رو به صورت نمایش رادیویی از یه کانال خوب گوش دادم شبا با گوش دادان به اینها خیلی سریع خوابم میبره مامورما در هاوانا که فیلمش رو هم در زمانهای قدیم ساختن ... یه کم خسته کننده است امابارون درخت نشین یه قصه کودکانه و دوست داشتنی از نظر من هستش که قصد دارم در آینده برای بچه م بگم در همین ...
29 اسفند 95 و امروز که به تاریخ وبلاگ پست رو میزارم
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:16
امروز ۲۹اسفند هستش و دو ساعتی هست که ازش جدا شدم اون وکلی خوراکی برامون اورد به همراه موبایلم .. بیشتر از اینا از اینکه اومد خونمون و صفا و محبتی ک کنار خانواده داشت خوشحالم کردی واقعا هیچ چیز مثل محبت نمیشه ...این متن جا مونده بود امروز دیدمش و گفتم بزارمش تو وبلاگ نکته جالبش اینه که اون موقع ما با...
روز 5 فرودین 96
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:16
۹۶ شروع شده الان تو روز ۵ مش هستیمباید برای خودمون برنامه هایی بریزیم و سعی کنیم انجامشان بدیمشاید کامل از عهدشکن بر نیایم اما خب تا یه جاهایی میتونیممثلا من خودم پارسال تصمیم گرفتم که قله دماوند رو فتح کنم ... نشد اما قله چین کلاغ و عیش بند و دارآباد و رفتم و کوهپیمایی هایی هم داشتم تصمیم داشتم زبا...
نگرانی مریم عزیزمم
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:16
امروز برای دوست عزیزم که نگرانش بودم پیام دادم تمام سعیمو کردم که حرفامو جوری بگم که روش تاثیر داشته باشه و دینمو بهش ادا کنم به عنوان یه دوست باید حرفامو بهش میزدم و همینطور بعنوان دوست نباید انتظاری ازش داشته باشم من فقط میتونستم حرفامو بگم بدون هیچ تشرو عصبیتی خوشبحال خانواده امین که چینین پسر خو...
پایان خرداد ماه 95
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:16
خرداد ماه تموم شد در طول خرداد دو تا امتحان داشتم و براشون تلاشمو کردم میشه گفت از خودم راضیم یه سفر به دهدشتم داشتم و اونجا تونستم روزایی کنار خواهرم باشم و همسرمو بدون هیچ نگرانی و استرسی ببینم یه سفر به گناوه رفتم اولین سفر همراه همسرم بود تو خرداد چندین فیلم هم دیدم جیمز باند و pe y dreadful با ...
اولین سوتفاهم بعد از عقد
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:16
عصبانیممسعود عصبانیم کرده دیشب رسیده دهدشت ساعت یازده به بهونه ی اینکه خسته است از من جدا میشهشب بهم طنگ میزنه میگه خیلی دوست داره اگه میگی تا آژانس بگیرم بیام پیشت منم ساده میگم نه بخواب استراحت کن و خودم تنها تو خونه مریم از صدای در و پنجره و ادما میترسم و علاوه بر در ورودی در اتاقم قفل میکنم که م...
اولین درس های جدید برای زندگی متاهلی
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:16
عزیز دلم ببخشید من خیلی بی اطلاع بودم خیلی تک بعدی بین شده بودم ... تازه نزدیک بود اشتباه کنم و زود قضاوت کنم اون شب که با هم حرف زدیم و بقول معروف سنگامونو واکندیم خیلی از سوبرداشتایی که راجبت داشتمو متوجه شدم و ممنونم از اینکه باهام حرف زدی ممنون که قابل دونستی ک بهم گفتی که چه چیزایی رو دلت سنگین...
فیسبوک
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 20:21
دو روزی هست که برای نمره میانترم درس نرم افزار مطمئن دارم تلاش میکنم اونم چه تلاشی میخوام وارد فیسبوک استادم بشم والان تونستم که وارد بشم رمز فیسبوک هاش اشتباه بود خب چاره این بود ک رمز رو عوض کنم که نیاز داشتم به جیمیل استادم مشکل این
کارو
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 20:21
دنبال کتاب جدیدی بودم که خردادماه بخونم جدیدا یه سریال امریکایی دیدم به نام pe y dreadful که یکی از شخصیت های فیلم عاشق شعر و شاعری بود و به من این فاز رو داد که برم و کتاب شعر دانلود کنم خیلی دلم لک زده برای اینکه یه کتاب رو تو دست بگیرم و برگه هاشو ورق بزنم و بخونم و میخوام از کتابای خواهرمم شد
قران
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 9:36
نذر کرده بودم که اگه 10 اردویبهشت عقد کردم قران رو کامل بخونم هم شد و 28 اردیبهشت همه رو خوندم به جز سوره سجده و تا این لحظه هم نخوندم الان بعد از نماز میخونم و سجده شو هم بجا میارم سه سوره دیگه از قران هم هست که سجده واجب دارن اما من نمی دونم کدوم بودن و بدون سجده خوندمشون امیدوارم خدای مهربون منو ...
۱۰ اردیبهشت
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 11:17
از بچه گیم این تاریخو خوب به یاد داشتم چون روز تو لو سعیده نجیمی بود که به روز عقد م تبدیل شد روزی که سالها در انتظارش بودم با اینکه برای این روز برنامه ریزی کردم اما همه چیز به طرز عجیبی برام استرس زا بود لحظات ارایشگاه و قبل عقد واقعا باورکردنی نبودن تودمم باورم نمیشد دارم ازدواج میکنم اما بلاخره ...
ماهی یک کتاب
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 11:17
قول داده بودم که ماهی یک کتاب بخونم و امروز از اولین کتاب رو تموم کردم کتاب ثروتمند ترین مرد بابل که یک کتاب روانشناسی در مورد پول و ثروت و کثب و کار ... در عین حال که کتاب روایتهایی در گذشته داره اما کاملا امروزیه کتاب خیلی مفیدیه باید این
نرم افزار مطمن
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 11:17
نرم افزار مطمن این کتاب راجب اینه که چطور یه نرم افزار با اطمینات به کارش ادامه بده حتی اگه دچار خطا شد خب باید خطا رو تحمل کنه حالا با توجه به اینکه نرم افزار محیطش تک تسخه ای یا چند نسخ ای باشه یا دادهای چند گانه داشته باشه شرایطش تحمل هطاش فرق داره و هر شیوه تحمل خطا ویژگی و سبک خودشو داره و مهار...
شبکه های کامپیوتری پیشرفته
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 11:17
شبکه های کامپیوتری پیشرفته فک کنم خود جوانمرد هم امادگی گرفتن ایت درسو نداشت چون تنها چند اسلاید انگلیسی براش داشت همین از خوششانی و لطف خدا یه دختر میاد تو گروه تاپ فرند که اکثریت فارغ التحصیل شدن میگه میخواد تو گروه درسی شبکه عضو بشه و من میرم
۳۷ یس
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 11:17
خب به ایه ۳۷ یس به دلیل شلوغی خونه نشد عمل کنم اما عهد کردم اگه ۱۰هم عقد کنم قران رو تا اخر ماه بخونم و الان جز ۱۴ هم رو باید شروع کنم امروز ۲۴ اردیبهشت هستش ایشالا که بتونم زودتر لز ۳۱ تمام کنم که خدا جونم ازم راضی باشه زیار
به یادت ... 20 اردیبهشت
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 11:17
همین لحظه اولین آهنگ غم انگیز رو بعد از عقدم گوش دادم اشک پشت چشمام حلقه بست اما پایین نیومد به یاد تو آهنگ رو گوش دادم دل من توی آینه خودتو ببین چه زود به زودتوی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنهنذار که تو اوج جوونی غبارغمبشینه رو د
یادداشت های دومین گوشیم
-
تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 20:53
داشتم با نسیم حرف میزدم نسیم بتازگی تو ی شرکت توزیع عسل کار میکنه شغل نسیم بازاریابیه خیلی امیدوار ب زندگی الان دیدی ک کارش بهش میده شدیدا بهش انگیزه برای زندگی قشنگ بهش میده Ttخوشحالم ک این نگرش رو داره و امیدوارم امیدش همیشگی باشهنسیم 21 سالشه و تجربه هاش دانستنیاش اگاهیاش نسبت ب من 25 ساله خ
ننه ی عزیزم4/12/95
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 5:56
صبح ساعت 10 بود مثل همه صبحای دیگه توی خونه بابام خوابیده بودم که با صدای وحشتناک جیغ مامانم چشمامو باز کردم... مامان خیلی جیغ میکشید در یک آن از جلوی چشمام رد شد که نکنه مامان زخمی شده نکنه با ع درگیر شده و افتاده زمین و زخمی شده داشتم از ترس میمردم ، میخ کوب شده بودم و نمی تونستم از جام بلند
13 اسفند 95
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 5:56
امروز 27 سالم شد... صبح تو خونه مریم بیدار شدم ، مریم و حسین رو بوسیدم و شروع کردن به رسیدگی به خودم پنکک ، ریمل و رژ لب زدم ، در حد خیلی ملایم چون 9 روز از مرگ ننه میگذره و من خیلی براش ناراحتم اما امروز روز تولدمه ، روزیه که مال منه و من باید به خودم توجه کنم ، با حسین سر خیابون خونه مریم تاکسی در